مرور شخصيتهاي اصلي لاست تا فصل ششم
جك:
نبودن اين جناب دكتر ميتوانست براي ديگر بازماندهها خيلي گران تمام شود. او يكجور همهكاره به حساب ميآيد؛ دكتر، جراح، سرپرست مسافران و خيلي چيزهاي ديگر. هواي همه را دارد و كمتر پيش ميآيد كه خودش احتياجي به كمك داشته باشد. علاوه بر اينها اخلاقگرا و قانونمند هم هست و براي همين برايش فرقي نميكند چه كسي روبرويش ايستاده باشد. در زندگي عادي با پدر و همسر سابقش درگيريهايي داشته كه باعث شده از هر دونفر دور بماند. با اينحال خوشقلب و مهربان است و فقط در موارد اندكي از كوره در ميرود.
كيت:
تا دلتان بخواهد در گذشته اين بشر اتفاقات ناجور افتاده؛ از كشتن پدر ناتني بگيريد تا در رفتن ازدست پليس به هر طريقي. اما رفتار او بعد از فرود آمدن در جزيره به كلّي دگرگون شده و سعي كرده زندگي جديدي را شروع كند. دربين مسافران بختبرگشته آدم به دردبخوري محسوب ميشود و بيشتر كمكحال ديگران است تا اينكه دردسر درست كند. با اينكه در بيشتر مواقع هواي جك را دارد اما رابطه او با جك و سوير هم خودش داستاني است جداگانه. با اينحال كمتر ميشود او را گول زد چون به هرحال دختر پاستوريزهاي نيست.
جانلاك:
يكي از مرموزترين افرادي است كه پايش به جزيره رسيده. البته راستش را بخواهيد او با پا به جزيره نيامده بلكه ويلچرش چنين زحمتي كشيده. با اينحال تا روي جزيره فرود ميآيد توان راه رفتن هم پيدا ميكند. عاشق كشف چيزهاي جديد است و نميتواند مثل بچه آدم يكجا بنشيند و كارش را انجام بدهد. كشف آن دريچه حداقل كاري بود كه جان انجام داد تا يك جورهايي سرنوشت همه را عوض كند. اصولاً حوصله هم ندارد كسي جلوي راهش سبز شود. از اول سريال جزء نقشهاي مهم سريال محسوب ميشود اما هرچه به آخر اين مجموعه نزديك ميشويم حضورش مهمتر از گذشته ميشود؛ حتي موقعي كه حضور فيزيكي هم ندارد.
سعيد جراح:
برخلاف اسم فاميلياش هيچ تخصصي در جراحي ندارد اما خوب بلد است كه چطوري آدمها را به بخش جراحي بفرستد. او كه زماني در ارتش عراق خدمت ميكرده خوب با فنون شكنجه آشناست و به همينخاطر كمتر كسي ميتواند زير شكنجههاي او دوام بياورد. با اينحال آدم خوشقلبي است و كمكحال گروه؛ مخصوصاً در زمينههاي مخابراتي و الكترونيكي او يك متخصص به حساب ميآيد و در اين زمينه از هر كمكي كه ازدستش بربيايد، دريغ نميكند.
هارلي:
او علاوه بر اينكه خيلي خرافاتي است به شكمش هم خوب ميرسد و نميگذارد حتي در دوران بدي كه در جزيره دارد به آن بد بگذرد. با اينكه در لاتاري مقدار زيادي پول برنده شده اما هميشه آن را به پاي بدشانسياش ميگذارد چرا كه بر اين اعتقاد است اگر آن پول را نميبرد هرگز پايش به اين جزيره باز نميشد. هارلي پسر خوشقلبي است كه برخلاف بيشتر شخصيتهاي اين سريال، گذشتهاي به مراتب پاكتر و بيگناهتر دارد. در بيشتر مواقع پايه كمك به ديگران است؛ البته كمي ترسو هم هست.
دانيل فارادي:
يك فيزيكدان نخبه كه خيلي چيزها سرش ميشود. بگذريم از اينكه در مجموعه شخصيتهاي لاست كمي عجيبوغريبتر از بقيه به نظر ميرسد و كمي هم نچسب است اما در وقتهايي كه سؤالات متافيزيكي براي گروه پيش ميآيد يكراست سراغ فارادي ميروند و از او سؤال ميكنند. رفتار او در بيشتر مواقع متناقض و مثل شخصيتش عجيبوغريب است؛ گاهي كمكحال بقيه است و گاهي هم ميرود روي اعصاب همه. در فصل چهار سروكله اين شخصيت پيدا ميشود.
جوليت:
يكي از همان «ديگران» محسوب ميشود؛ به خاطر همين پذيرفتنش به عنوان يك خودي براي اعضاي بازماندگان خيلي سخت و سنگين است. جوليت در اصل يك متخصص باروري است كه در دانشگاه مركزي ميامي مشغول به كار بوده. تحقيقات او درباره باروري و اينكه باعث شده خواهر نابارورش بارور شود دلايلي خوب بوده تا «ديگران» او را به جزيره ببرند تا در آنجا هم بتواند همين كارها را انجام دهد. كمي مرموز، خونسرد و حساس و باهوش. حواسش خيلي جمعتر از اين حرفهاست كه به قيافهاش بخورد و هميشه سربزنگاه سروكلهاش پيدا ميشود. در فصل3 اين شخصيت به شخصيتهاي اصلي سريال اضافه ميشود.
ريچارد:
يك جورهايي پدر جزيره محسوب ميشود. مثل اينكه از همان بدو تولود اين مكان اسرارآميز در آن زندگي ميكرده و تقريباً با آن همسن است. در همه دورههايي كه بشر پايش را در جزيره گذاشته او هم با همان سروشكل تر و تميز حضور داشته و در بيشتر اوقات هم «ديگران» را رهبري ميكرده. ريچارد تنها كسي است كه ميداند جيكوب كجاست! البته اگر جيكوب وجود خارجي داشته باشد؛ فردي خونسرد كه معمولاً با صحبت كردن جدلها را سروسامان ميبخشد.
سوير:
در فصلهاي ابتدايي نمودار تكتك بازماندههاي حادثه را به تنهايي ترسيم ميكند، وسايلشان را پنهان ميكند و بعد به خودشان ميفروشد، در كار جك و ديگران ميگذارد و خلاصه روزگار بر و بچ ساحلنشين سريال را به تباهي ميكشاند اما هرچه داستان پيش ميرود انگار سوير هم آدمتر ميشود؛ تا جاييكه در نبود بزرگان جزيره بالأخره رهبري گروه را خودش به تنهايي برعهده ميگيرد. در اينحالت او كمتر به خودش فكر ميكند و سعي و تلاشش را دوبرابر ميكند تا ديگران در آسايش باشند. بگذريم از اينكه در بيشتر اوقات با جك سر ناسازگاري دارد.
بن:
روده او مثل جاده چالوس خودمان است؛ پر از پيچ و خمهاي كوچك و بزرگ، بدون هيچ خط مستقيم و صافي! بن يا به طور كاملتر بنجامين مغزش هم به همين پيچيدگي است؛ بنابراين از اين مغز پيچيده انتظار ميرود فكرها و ايدههاي مخوفي به بيرون درز كند. امكان ندارد كاري را انجام بدهد ولي حيله يا دسيسهاي در آن به كار نبرده باشد. خوب ميتواند شخصيت ديگران را آناليز كند؛ بنابراين يكراست سراغ نقطه ضعف آنها ميرود و از همانجا به آنها ضربه ميزند.
منبع:نشريه همشهري جوان؛ ش245
/ن
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}